تامس اندرسون کارمند یک شرکت بزرگ و معتبر نرم افزاری است. شبی که در خانه مقابل دستگاه رایانه اش مشغول چرت زدن است، متوجه پیغامی می شود که روی صفحۀ مانیتور ظاهر می شود که : نیو بیدار شو.... و خرگوش سفید را دنبال کن. و بالاخره به دنبال این پیغام و روبرویی با چند نفر به مجلسی هدایت می شود و با «ترینیتی» آشنا می شود. ترینیتی با او صحبت می کند که تو به اصطلاح منجی هستی و باید به گروه ما بپیوندی.در نهایت یک روز که سر کار خود حاضر می شود با عتاب رییس خود مواجه می شود که تو قوانین ما را رعایت نمی کنی و دیگر نباید در اینجا ادامه کار دهی و ...

در همین حین بسته ای به دستش می رسد که حاوی یک تلفن همراه است ،موبایل زنگ می زند و مورفیوس پشت خط است، به او می گوید اگر خواهان نجات پیدا کردن از دست مأمورینی هستی که دنبال تو اند، باید از راهی که من نشانت می دهم فرار کنی. اما در نهایت بدست آن ها دستگیر می شود. مأ مورین که ماشین های کامپیوتری هستند، خواستار ورود به سیستم پیچیده انسان ها هستند تا بتوانند کل زندگی بشری را در دست بگیرند. آنها یک رد یاب در بدن او کار می گذارند،اما ترینیتی و دوستانش این ردیاب را از بدن وی خارج کرده و او را پیش مورفیوس می برند. مورفیوس با نیو صحبت هایی می کندو او تصمیم می گیرد وارد دنیایی که مورفیوس تصویر کرده شده  و پس از آن با مسایلی آشنا می شود .آن ها در سفینه ای ساکنند که طبق روایت مورفیوس  در سال 2199 یعنی 200 سال بعد از زمان اصلی فیلم می گذرد . این بدان     معنا ست که آنها بر زمان غالبند. یعنی هر زمان که خواستند به گذشته بر گردند وهر وقت که مایل بودند پابه آینده بگذارند.

 این فیلم برای همۀ سلیقه ها حرف برای گفتن دارد چه برای شکاک ها، چه برای مذهبیون، چه برای بودایی ها و....

فیلم ماتریکس در صدد است تا دنیای دویست سال بعد را نشان دهد که بشریت محدود و زندانی تکنولوژی است که خود درست کرده و این پیشرفت تکنولوژی دامن گیر خودش شده و باعث سلطۀ این تکنولوژی بر انسان ها می شود.فیلم ماتریکس به دنبال معرفی یک منجی است تا مردم را از دست سلطۀ این تکنولوژی برهاند.

زمانی که نیو به سراغ «اوراکل» می رود یکی از شاگردانش که هیأتی بودایی دارد .پسرک در حال خم کردن یک قاشق است. نیو به کار او دقت بیشتری می کند.پسرک به او می گوید باید به حقیقت فکر کنی. باید به این بیاندیشی که قاشقی وجود ندارد. نیو قاشق را از پسرک می گیرد و بر روی آن تمرکز می کند. ناگهان قاشق شروع به خم شدن می کند.در جای دیگر فیلم نیو زمانی که با ترینیتی بالای آسانسور قرار دارد کابل وزنه را قطع می کند وزمانی که وزنه در حال پایین آمدن است نیو می گوید قاشقی وجود ندارد.و این نکته را باور می کند که وزنه وجود ندارد لذا از میان ان می گذرند.

نیو آن منجی است که با آموزش هایی که می بیند به کمک مردم می شتابد و با مبارزۀ خستگی ناپذیرش با مأمورها بالاخره آن ها را شکست می دهد وباعث رهایی نسبی خود و گروهش از دست مأمورین می شود.این فیلم که به دست برادران یهودی واچوفسکی ساخته شده بنا دارد سرزمین موعودی را به نام زایون یا همان صهیون به مخاطب معرفی کند که کسی از این سرزمین ظهور می کند و منجی بشریت است.

جلوه های ویژه فیلم در زمان خود خیره کننده بود و برندۀ جایزۀ اسکار شد. زمانی که متصدی جلوه های ویژۀ فیلم برای گرفتن تندیس اسکار به روی سن می رود این شعار را مطرح می کند که قاشقی وجود ندارد.